اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي‘ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ نُورِ الْاَنْوارِ وَ سِرِّ الْاَسْرارِ وَ سَيِّدِ الْاَبْرار
سلام مهدی جان

حال تو را نمی پرسم چون می دانم عند ربهم یرزقونی
حال ما را اگر می پرسی بد نیست، هوا هوای دلتنگی است، آخر خورشیدمان
هنوز پشت ابر است. گاه گاهی نسیمی می وزد و بارانی می بارد اما باران هایمان
مصنوعی است، نمی دانم چرا پر از گرد و غبار دنیاست.
وقتی از آسمان دیدگان باران جاری می شود دریای قلبمان را صاف نمی کند،
بیشتر سنگینمان می کند.
نسیم، هنوز با زمزمه ی أین عمّار در شهر می وزد.
مولایمان سید علی این روزها تنهاست. اگر خورشید وجودش نبود، هوای اینجا سرد
و تاریک بود.
صاف دلان اما از جنس آسمانند. این روزها خیلی از آنها دلتنگند. دیگر چراغهای
شهر چشمانشان را روشن نمی کند. به دنبال نور می گردند.
آن پیر سفر کرده چه زیبا فرمود: شهدا شمع محفل مایند. گویی می دانست که
روزی عده ای می آیند و تمام نورها را خاموش می کنند و تنها شمع وجود شهید
است که نور می دهد به جوینده ی راه
بهار در کنار تو
ماه ها و روزها و لحظه ها و ثانیه ها گذشت. گنجشک ها که مدتی صدای آوازشان
به گوش نمی رسید، دوباره نغمه ی بهاری سر می دهند. درختان، لباس سبز خود
را آرام آرام بر تن می کنند و شکوفه های سفید، آمدن بهار را به همگان مژده می
دهند.
کاغذهایی در شهر، سالگرد عروجت را یادآور می شوند. همه جای شهر بوی
شهید گرفته
شهید مقدم ، شهید مژدهی.
گاهی همچون غریبه ها به عکس هایت خیره می شوم. بعد از مدتی تامل یادم می
آید که تو به جمع شهیدان پیوسته ای .
هر سال بهار را با تو در کنار شهیدان آغاز می کردم و امسال در حالی دعای تحویل
سال را زمزمه می کنم که یقین دارم تو در کنارم نشسته ای و یا مقلب القلوب را
برایم تفسیر می کنی.
و اکنون به دعای خیرت بیشتر از همیشه محتاجم.
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
منبع: وبلاگ لبیک یا حسین(ع)
برچسبها: شهید, شهدای راهیان نور, دل نوشته
برچسبها: شهید, شهدای راهیان نور, زیارت عاشورا
خانم زینب جهان نورد همسر شهید محمد مهدی مقدم گفت: امسال اولین سالی بود که بدون همسرم شبهای با عظمت قدر را پشت سر گذاشتم. وی ادامه داد تفاوت شب های قدر امسال با سالهای گذشته کمی متفاوت بود، زیرا همسفر زندگی ام حضور فیزیکی نداشت اما من حضور معنوی ایشان را احساس میکردم.
وی افزود: خدا را شاکرم از اینکه همسرم افتخار شهادت را پیدا کرد و باعث شد ما هم اهل درد شویم و بچشیم معنای یتیم داری را و بفهمیم بهانه گیریهای یک کودک را برای پدر.
همسر شهید مقدم بیان کرد: البته هرچقدر از دردهای خود بگویم به پای درد فرزندان علی (ع) نخواهد رسید و اصلاً این دو با هم قابل قیاس نیست اما شاید دیگر همه ی دلخوشیهای ما همین شبهای قدر و شبهای عاشورا باشد.

وی در ادامه اضافه کرد: انشاءالله بتوانیم قدر این نعمت بزرگ را بدانیم و خدا از ما بپذیرد تا ما هم هجرتی زیبا از این دنیا داشته باشیم .
و در پایان از خداوند متعال برای همه ی جوانها خوشبختی و عاقبت به خیری را خواستارم.
برچسبها: شهید, شهدای راهیان نور, همسر شهید

آخرین شب کاروان بود . . .
با کاروان صیاد . . .
شب میشداغ همراه غربت همیشگی اش . . . ستاره ها در آسمون خدا چشمک می زدن . . .
مهدی . . . یادت هست؟
آخرین شب کاروان صیاد بود که تو از فرط خستگی تو مسجد میشداغ خوابیده بودی . . .
مهدی یادته تو اوج خواب که بودی اومدم بالا سرت؟
از اول سفر اون سنجاق سنه ی خوشگلت چشمم رو گرفت، سنجاق سینه ای طلائی که به زیبایی نوشته شده بود خادمین الشهدا . . . ، اون شب که تو خواب عمیق بودی خواستم نقشم رو عملی کنم و سنجاق رو از سینت بردارم . . .
یادته تا خواستم برش دارم بیدار شدی؟
هر کاری کردم از رو سینت جدا نشد . . . انگار چسبیده بود بهت و با همه عشق بهت افتخار می کرد . . .
یادته بیدار شدی و واسم خندیدی؟ هرگز تو بدترین شرایط خنده از لبات نمی رفت . . . حتی بعد از بیدار شدن از خواب . . . گفتی محمد؟ نمی تونی بکنیش . . . چسبیده به قلبم . . . ؟!!!!
آه . . .
مهدی . . .
یادته شبه آخر حنابندون ما با شهدا حنا گذاشتی تو دستت و تو مسیر اشک می ریختی؟!!!!
یادته . . .
چطور میشه فراموشت کم مرد خدا . . .
میگن شهدا شب جمعه دور آقا حسین طواف می کنن، آخ . . . مهدی طوافت قبول داداش . . . امروز تولد آقات بود . . . همون آقایی که تا می گفتن حسین . . . اشک تو چشات حلقه می زد . . .
همون آقایی که . . .
مهدی از حالم نپرس . . . تعریفی نداره . . .
دیدار به قیامت . . .
از یاد نبرمون . . .
برچسبها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, خادم الشهدا شهید مقدم
خط تلفن همراه شهید مژدهی که بعد از شهادت ایشان مفقود گردیده بود دوباره راه اندازی شد.بعد از سانحه ای که برای اتومبیل حامل شهید مژدهی و شهید مقدم پیش آمد گوشی تلفن همراه ایشان مفقود گردید!! و با اینکه دوستان حاضر در صحنه حادثه برای یافتن گوشی تلاش کردند اما تلاشهایشان به نتیجه نرسید! و به مدت ۸۱ روز خط ایشان قطع بود، تا اینکه در تاریخ ۱۳۹۱/۰۳/۱۶این خط دوباره راه اندازی گردید.
هم اکنون تلفن همراه شهید نریمان مژدهی روشن می باشد. و دوستان و علاقه مندان به ایشان می توانند دلنوشته های خویش را به شماره ۰۹۱۱۳۳۹۲۸۲۶ (شماره شهید مژدهی) ارسال کنند، در ضمن تا اطلاع ثانوی این خط برای تماس جوابگو نمی باشد.
برچسبها: شهید, شهید نریمان مددی مژدهی, خادم الشهدا شهید نریمان مددی مژدهی

خانم مرزکار ادامه داد: وقتی برای آخرین بار صورت محمد مهدی رو دیدم اون لبخندی رو که تو شلمچه و طلائیه و.. می گن تو صورت شهدا دیده می شد تو صورت محمد مهدی دیدم انگار راضی پرواز کرده بود و مصداق این آیه شده بود. یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه مادر شهید با اشاره به خاطره ی سفر خود با محمد مهدی به کربلا بیان داشت: با بچه های هیات روضات الحسین و محمد مهدی به کربلا رفتیم دست بر قضا وقتی به کربلا رسیدیم ماشین در جلوی گنبد حضرت عباس (ع) نگه داشت نمی دانید که این بچه ها دیگه نمی دونستند چطوری پیاده بشن همه سر به سجده گذاشتند و های های گریه می کردند تمام وسایلشون وسط خیابان پخش بود اما اهمیتی براشون نداشت . دیگه نمی شد اونا رو بلند کرد مخصوصا محمد مهدی رو بزور باباش از روی زمین بلند کردیم . وقتی می خواستیم بریم زیارت ، بچه ها همه می دویدند و من به دنبالشون، نزدیک حرم اباالفضل که رسیدیم احساس کردم امام حسین (ع) برای همشون دست تکان می ده .
وی افزود: پسرم اهل غیبت و تمسخر نبود اهل کار بود هر جا برنامه شهید بود محمد مهدی هم اونجا بود. هر وقت محمد مهدی به اردوی راهیان نور میرفت وقتی بر می گشت تا یه مدت کلی ماجرا برای ما تعریف می کرد اما امسال محمد مهدی تعریف دیگری برای ما داشت . تعریفی زیبا که عملی شده بود.
مادر شهید اذعان داشت: ما خیلی پیش خانواده ی شهدا می رفتیم همیشه من حرف رو شروع می کردم . حالا خدا گفت دیگه شعار بسه ، خودت دیگه باید عمل کنی .
خانم مرزکار متذکر شد: خدا گفت ببین تو لیاقت شهادت نداری اما یه دونه پسرت رو شهید می کنم تا مزه شهادت بیاید تو خونه شما ، و از اون به بعد دیگه خونه ما خونه شهید شده بود و من هم لایق شدم تا مادر شهید شوم. مادر شهید مقدم خاطر نشان شد: دو سه ماه مونده به شهادت ، محمد مهدی اخلاقش عوض شده بود خیلی آروم شده بود کم غذا شده بود انگار داشت خودش رو آماده می کرد و ما غافل بودیم. حتی چند روز مانده به سفرش برای خانمش یه دستبند طلا خرید انگار می خواست آخرین یادگاری اش را به او بدهد.
برچسبها: مادر شهید محمد مهدی مقدم, خادم الشهدا شهید محمد مهدی مقدم
دیشب چه خبر بود که در لباس همت و باکری دیدمت؟؟!! چه خبر بود که چفیه به گردن به دیدارم آمدی و بوسه ی آسمان به گونه داشتی؟ دیشب چه خبر بود که با اینکه رخت از جهان بستی اما لبخندهایت هنوز هم ماندگارترین است و هنوز از لبانت رخت بر نبسته؟!!! دیشب چه خبر بود؟ می خندیدی و شاد بودی؟ هنوز خنده هایت در رویاهایم ،در افکارم قابل تجسم است. . .
نشسته بودی . . . شاید به من خندیدی؟!! . . . شاید هم به سبقتت از ما جاماندگان . . . تو خوبی . . .؟!!! ما هم از خوبی چشمان تو می خندیم . . . اين جا همه چی رو به راه است و همه خوبند.
اگر از احوال اين جانب خواسته باشی ملالی نيست جز دوری شما ؛ يعنی همان شادی ، مهربانی ، اميد. هيچ ملالی نيست مگر خاطرِ خاطره های دور و نزديک. خاطره های ديروز، امروز که نقش گذشته و حال را بر سينه ی زندگی حک می کند. آن گاه که تيشه ی غم نقش خاطره را قطعه قطعه کند، حيات از دنيا رخت می بندد. زوزه ی باد قصه ی فصل را گوش به گوش نقل استمراری خواهد کرد. حيف که فقط گوش می شنود و چشم نمی بيند! کاش چشم و گوش با هم يکی می شدند!!
خدا کند عمری باقی نمانده باشد که بيش از اين مکدر شود ... و رنگ ها رنگ بسايند ... سخن سفيد به سکوت خاکستری ، اميد صورتی به ياس ياسی ، شادی پاک آبی آسمانی به غم خاکی ِزمينی ، آرامش سبز چمنی به جنجال لجنی و زرد مهربانی به سرخی خشم بگرايد. پايی نمانده تا نرم و نازک به ديدارت آيد، دست عطوفت شکسته تا بر گردنت شاخه ی مهر بياويزد.
افسوس ، هرگز در پساپس افکار طوفانی خود، تورا پیدا نکردیم . . . اگر احوال اهل و عيال را جويا باشی به تو خواهم گفت ؛ زن " مرديست با يک سر و هزار قلب ". که هر هزار تايش ره توشه ی راهت شده است ، قلب وسيع و جاده ی باريک و پر پيچ و خم. هنوز دخترکی اینجاست از تبار عاشق خدا . . . او هم خوبست. . . میخندد. .
هنوز گرمی داغت را نمی فهمد. . .
کاش شکوفه ها به ريشه وابسته نبودند و شاخه ها به ساقه عادت نکرده بودند. پس از اين بمان و زندگی کن، باران دوباره پنجره ی خانه ی خاطره را خواهد شست. و بوی نم خاک از گِل تن بر خواهد خواست. می دانم که قناری خانه يمان به رفت و آمدها کاری ندارد و هميشه خواهد خواند. ديگر عرضی نيست مگر صبوری
تو. . .
برچسبها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, خادم الشهدا شهید محمد مهدی مقدم
عقربه های ساعت 5:40 دقیقه صبح سه شنبه 27 اسفند سال 90 را نشان می داد. ناگهان صدای تلفن بیدارم کرد. تلفنی که خبر از واقعه ای دردناک می داد و صدایی که آشنا بود. «مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد رشت» که با صدای بغض آلود خبر از شهادت محمد مهدی مقدم را در سفر راهیان نور داد و از من می خواست که مقدمات اطلاع به خانواده اش و هماهنگی برای امور دیگر را انجام دهم. مکالمه تمام شد. شوکه شده بودم. نفسم بال نمی آمد. دستانم را گره در موهایم زدم و به سوالی که یک سال قبل از محمد مهدی پرسیده بودم افتادم:
«محمد جان! چرا تو اینقدر به سفر راهیان نور وابسته و علاقه مندی؟! چرا وقتی نزدیک عید می شود سر از پا نمی شناسی؟»
و این محمد مهدی بود که چند بار سرش را به شکل خاصی تکان داد که یعنی بعد می فهمی یا بعدا خواهم گفت! آیا این همان واقعه ای بود که محمد مهدی از خبر داشت و آن را مخفی نگه می داشت. همیشه اعتقاد داشت که باید این سفر را با جوانان خصوصا دانشجویان رفت. پدرش می گفت: «امسال به او اشاره کردم محمد بیا این بار به جنوب نرو و با هم بریم مشهد».
محمد مهدی با آن شیرینی خاص گفت: «مشهد من جنوب است». شب آخر سفر بود تمام کارهای کاروان را انجام داده بود به قول خودش غذای گرم و توی راهی را به دانشجویان داده بود. ساعت دوازده شب «دو ساعت مانده به پرواز» به اکثر بچه های کاروان پیامی ارسال کرد: «بچه ها حلالم کنید. اگر به شما بدی کردم حقتان بوده! اگر خوبی کردم از دستم در رفت! به هر حال حلالم کنید». قفس دنیا برای محمد مهدی تنگ بود. نمی دانم در سفر کربلای هیئت روضات الحسین علیه السلام با مولایش چه وعده ای کرده بود که هنوز به یکسال نرسیده بال پرواز خو را گسترانید. بیش از هشت سال خدمتگزاری زائران شهدای شلمچه و یک عمر با تقوا زندگی کردند می شود همین که خدا مزد زحماتت را بدهد و تو را برای خود برگزیند.
راستی محمد مهدی جان یادم رفت بهت بگویم یک عمر کنار ما بودی و ما تو را نشناختیم و اکنون برای حال خود گریه می کنیم که ما ماندیم و شما خیل شهدا پیوسته اید و هنوز هم نشناختیمت...
خادم هیئت روضات الحسین (ع)
برچسبها: شهید, دل نوشته, شهید محمد مهدی مقدم, شهید مقدم, خادم الشهدا شهید محمد مهدی مقدم
گزارشی از دیدار با پدر و مادر شهید محمد مهدی مقدم
محمد مهدی؛ نذرِ خدا

زمانی که تنها چند ساعت از تحویل سال می گذشت، وارد خانه ای شدیم که مراسم سال نوی متفاوتی نسبت به خانواده های دیگر داشتند. منزل پدری محمد مهدی مقدم، پر از مهمان بود که برای عرض تسلیت آمده بودند.
پدر و مادر محمد مهدی از مهمانان بسیار گرم و خوش اخلاق استقبال می کردند. شاید اگر پارچه های عزا و پیراهن سیاه نبود، کسی فکر نمی کرد، این خانه، عزادار است.
در مدت حضور در منزل پدری محمد مهدی، این کلام مادر محمد مهدی را که در روز تشییع جنازه گفته بود: شهادت محمد مهدی برایم افتخار است، را با تمام وجودم درک کردم.
همسر شهید اما حضور نداشت. چرا که رقیه کوچولو، فرزند شهید محمد مهدی مقدم، بیمار شده بود و برای درمان، رقیه را به بیمارستان برده بود.
مادر محمد مهدی از دوران کودکی او می گوید که محمد مهدی وقتی به دنیا آمد بر اساس دستور دکتر نیاز به مراقبت های ویژه داشت و من از همان ابتدا او را نذر خدا کردم. نذر کردم تا همیشه در راه خدا خدمت کند. که خدا را شکر، نذرم برآورده شد.
پدر محمد مهدی از دوران نوجوانی فرزندش گفت: در زمان نوجوانی، فردی بسیار دور اندیش و آرام بود. او در قبل از سن بلوغ نمازش ترک نشد و قبل از بلوغ روزه گرفتن را آغاز کرد. با اینکه خانواده در آن سن اصلا در مورد نماز و روزه به او امر و نهی نمی کرد.
مادر محمد مهدی در پاسخ به سوالی درباره خصوصیات اخلاقی و فکری این شهید بزرگوار گفت: در کودکی و نوجوانی بسیار مظلوم بود.

در این سال ها هرگز مرا آزار نداد. همیشه به من و خانواده چشم می گفت. یکبار بسیار گریه کرد و به ما گفت چون شما ناراضی هستید، گره در کارم پیش می آید، اما ما به او گفتیم از تو راضی هستیم. محمد مهدی همیشه سعی می کرد رضایت ما را بدست بیاورد.
پدر شهید هم درباره خصوصیات اخلاقی
محمد مهدی گفت: بسیار صبور بود و تحمل فوق العادی داشت که این اخلاق خوب
باعث شد مسیر الهی را طی کند.
دربرنامه های مختلف و سختی های زندگی و فعالیت های فرهنگی همیشه تلاش می کرد سختی ها را به دیگران منتقل نکند. کار را با اخلاص و بدون سر و صدا انجام می داد و تلاش داشت که کار را به نحو احسن انجام دهد. تمام عمر خودش را وقف اسلام و انقلاب کرد
از آقای مقدم که خود از ایثارگران دفاع مقدس است درباره دغدغه های محمد مهدی پرسیدیم که جواب داد:
محمد مهدی علاقه ای به دنیا نداشت و مشکلات شخصی خود را هرگز بروز نمی داد. بیشترین دغدغه ی محمد مهدی، مشکلات اجتماعی و فرهنگی بود. از روابط ناسالم سیاسی و اداری بسیار ناراحت بود و از زد و بندهای سیاسی خیلی رنج می برد.

مادر شهید محمد مهدی هم در این باره افزود: محمدمهدی علاقه عجیبی به شهدا داشت و ارتباط قلبی محکمی با شهدا داشت. هربار از جنوب می آمد، ازشهدا یادگاری می آورد که بیشترش را به مراکز فرهنگی تحویل داد.
البته چون برخی یادگاری ها را نگه داشته بود، خانه اش مانند موزه شهدا بود که نشان از ارتباط قوی او با شهداست.
انشاالله تا این وسایل دست نخورده باقی مانده، برخی بیایند و از منزل او فیلم بگیرند.
پدر شهید در پایان خطاب به مسولین و جوانان گفت: نباید مسولین و جوانان به دنیا علاقه داشته باشند و خود را از تعلقات دنیوی خارج کنند. همه توجه کنند که دستاورد هایی که بدست آوردیم، چگونه بوده است؟ و با چه سختی هایی به دست آمده است. باید طوری عمل کنیم که شرمنده اسلام و انقلاب نباشیم و اگر به گذشته خود نگاه کردیم، حسرت نخوریم.
مادر شهید مقدم هم از همه خواست که مانند شهدا کار کنند.
گیلان آنلاین
برچسبها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, پدر و مادر شهید محمد مهدی مقدم
آقا مقدم چند روز از شهادتت گذشته ما هنوز باور نمی کنیم که تو بین ما نیستی
ولی خوش به حالت که جایی هستی کنار شهدا.
![]()
محمد باقری کنارت، چند تا مزار دورتر نقیبی راد، قلی پور، و خیلی از شهدای دیگه.
بعضی شهدایی که بعد از شهادتشون تو تازه به دنیا اومدی...
واقعا خوش به حالت. هر چقدر بگم خوش به حالت بازم کم گفتم. خوش به
سعادتت که به شهدا رسیدی و مثل ما از قافله عقب نموندی.
مراسم سومین روز شهادتت میدونم تویه جمع ما بودی و دیدی چقدر بچه های
دوستدار شهدا اومده بودن. درسته بعضی ها به خاطر منافع خودشون اومدن ولی
بازم اجرشون با شهدا.
بزار یک روز برم قبل تر.
شب قبل از مراسمت با یکی از بچه ها رفتیم خونت.
بابا، مامان خیلی از تو برامون صحبت کردن، مطالبی که با شناختی که ازت داشتیم
خیلی واسمون تازگی داشت و نمی دونستیم.
نازنین رقیه ات مریض بود خدا رو شکر با یه سرم حالش بهتر شد. اگه کنارش بودی
میدونم چقدر ناز نازنین رقیه ات رو می خریدی. از دوستات شنیدم همیشه روی
پس زمینه ای موبایلت عکس نازنین رقیه ات رو می گذاشتی.
مادر بزرگوارت به نقل از همسرت می گفت:
خیلی از گره هایی که باز نمی شد محمد مهدی با شهادتش اون گره ها رو باز
کرد.
وقتی این حرف و زد به خدا دلم آتیش گرفت.
پدر عزیزت خیلی زیبا واسمون تعریف می کرد.
میدونی چی می گفت؟!
می گفت: خیلی اصرار می کردی که این سفر رو بری.
گفتن که یه وعده ی الهی بهت داده بودن که واسه این سفر رفتی و شهید شدی.
وعده ی الهی رو شهدا بهت دادن. پاداش رو از خود شهدا گرفتی.
شنیدم نزدیک شهادتت بود پیشونی مبارکت زخمی داشت. بهت می گفتن برو
مداواش کن می گفتی این خون، خون شهادته.
آقا مقدم این حرفات به قول بچه ها گفتنی ای ول داره...
تو کی بودی که ما لیاقت شناختن تو رو نداشتیم.
داداش نریمان میدونم کنار ما هستی ولی ببین بابای عزیزت تویه این چند روز خیلی
پیر شده.
تو رو خدا هر شب بیا به خوابش بزار دلش آروم بگیر.
هر وقت یادت می افتم میگم خوش به حالت که خدا شهادت رو نصیبت کرد.
عاشق امام رضا (ع) بودی. مزدش رو هم گرفتی.
آقا مقدم، نریمان جان
واسمون دعا کنید.
دعایی مثل دعای محمد مهدی؛
اللهم ارزقنا شهادة في سبیلک
برچسبها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, شهید نریمان مددی, نریمان مددی مژدهی, مهدی مقدم
شاید کمتری کسی باور کند . . .
اما تو عاشقانه پریدی . . .
پروازت مبارک باد . . .
تصویر زمینه و پوستر محمد مهدی مقدم . . .
تقدیم به عاشقان شهدا . . .
Resolution : Full HD
size: 800 Mb
محمد مهدی . . . آخ داداش کجا رفتی؟ اینکه رسمش نبود، بود؟ یادته می نشستم باهات کلی حرف می زدم و دردای دلمو می گفتم، میخندیدی می گفتی حله داداش، خودتو ناراحت نکن، ما برای خدا کار میکنیم، یادته؟!!!چقدر از بسیجی نماها و تیشه زنان به ریشه ی دین گلایه می کردم، می گفتی تو واسه شهدا کار کن.
میگفتی ما هدفمون فقط خداست باید رفتار و کردارمون علی گونه باشه تا اون بپذیره؟؟!!
وقتی باب دلت باز می شد چیزایی می شد ازت دید که کمتر تو کسایی که خودشون رو بسیجی میدونن می تونستی پیدا کنی . . .
اخلاص تو چشات موج می زد . . . هنوز اشکات یادمه . . . یادمه سال 88 با کاروان صیاد شیرازی راهی شدیم فکر کنم با هم تو طلائیه بودیم، وقتی راوی داشت از کشتار مقتل الشهدا می گفت گر گرفتی و شر شر بارون اشکات بیابون پر از حرارت طلائیه رو آبیاری کرد؟ بذر شهادت پاشیدی اونجا مرد ؟!!!
خوب گل شهادت رو برداشت کردی داداش ؟؟ . . .
می خواستی بجا سبزه ی عید گل شهادت به نازنین رقیه بدی ؟ . . .
مهدی؟!! نازنین 3 سالش بود . . .
هنوز . . . بیخیال داداش . . . دلتنگی نکن . . . تو خوبی ما هم از خوبی چشمان تو میخندیم . . .
امروز بالا مزارت بودم خیلی ساکت بود میدونی؟؟؟ هرچی صحبت می کردم باهات سکوت میکردی، هنوزم مثل همیشه میخندی . . . عکست رو مزارت لبخند به همراه داره . . . لبخندی که هرگز ندیدم حتی تو سختیا هم از لبات بره . . .
میدونی؟ وقتی سکوتت رو دیدم به یاد یه شعر از فاضل نظری افتادم:
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست. آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب.
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست. بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است. مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست. باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه مسئله هاست مهدی؟؟ یه سوال کنم جون داداش جوابمو میدی؟ راستشو بگو!! مهدی نفس آخر
بوی سیب نیومد برات؟ تونستی سر بچرخونی؟ آقا رو دیدی لحظه ی جون دادن؟؟
خوب حق داری بخندی . . . حتما آقا دست نوازش رو سرت کشید و نازت کرد مگه نه؟ . . . حتما با عباش رو صورتت کشید و خون از رو چشات پاک کرد . . . ، یادته تا اسم حسین(ع) میومد دریای پر از آرامش چشات متلاطم می شد؟!! دیدی هی اس ام اس میدادی اللهم الرزقنی شهادة فی سبیلک نصیبت شد؟
یادته زیر پیامکایی که میدادی می نوشتی: غلام حضرت مهدی، مقدم؟؟ مبارکت باشه غلامی تو رکاب حسین (ع) وای خدایا چطور باورش کنم که مهدی رفت و ما هنوز تو زمونه گیر کردیم؟
آخ عکس بک گراند گوشیش عکس نازنین رقیش بود، جوری نازنین رقیه می گفت که عشق میکردی . . .
مهدی رفتی؟!! دیدار رفت به قیامت؟؟!! یعنی . . . باید باور کرد که تو نیستی؟ مهدی؟ نازنین رقیه ات رو عروس نکرده رفتی؟!!
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای . . .
برچسبها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, خادم الشهدا شهید محمد مهدی مقدم















