X
تبلیغات
شهیدان محمد مهدی مقدم و نریمان مژدهی



اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي‘ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ نُورِ الْاَنْوارِ وَ سِرِّ الْاَسْرارِ وَ سَيِّدِ الْاَبْرار

+نوشته شـــده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعــت23:44 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
اخلاص شهید نریمان مژدهی
وقتی راننده به مسافران گفت: کسی حق ندارد با پای گٍلی داخل اتوبوس شود نریمان دست به کار شد و گفت: خودم به تنهایی می خوام پاهای تک تک بچه ها رو بشورم.

.

.

.

و نریمان این کار را به راحتی انجام داد...





یه صلوات واسه نریمان و محمد مهدی بفرست

برچسب‌ها: شهید, شهید نریمان مژدهی, اخلاص
+نوشته شـــده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعــت23:37 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
پوستر شهید نریمان مددی مژدهی در کنار سردار حمزه فلاح







پوستر نریمان در کربلای ایران





برای بزرگنمایی روی عکس ها کلیک کنید


برچسب‌ها: شهید, شهید نریمان مژدهی, شهدای راهیان نور, سردار فلاح
+نوشته شـــده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعــت2:29 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
بهار در كنار تو

سلام مهدی جان



حال تو را نمی پرسم چون می دانم عند ربهم یرزقونی


حال ما را اگر می پرسی بد نیست، هوا هوای دلتنگی است، آخر خورشیدمان

هنوز پشت ابر است. گاه گاهی نسیمی می وزد و بارانی می بارد اما باران هایمان

مصنوعی است، نمی دانم چرا پر از گرد  و غبار دنیاست.


وقتی از آسمان دیدگان باران جاری می شود دریای قلبمان را صاف نمی کند،

بیشتر سنگینمان می کند.


نسیم، هنوز با زمزمه ی أین عمّار در شهر می وزد.

مولایمان سید علی این روزها تنهاست. اگر خورشید وجودش نبود، هوای اینجا سرد

و تاریک بود.


صاف دلان اما از جنس آسمانند. این روزها خیلی از آنها دلتنگند. دیگر چراغهای

شهر چشمانشان را روشن نمی کند. به دنبال نور می گردند.


آن پیر سفر کرده چه زیبا  فرمود: شهدا شمع محفل مایند. گویی می دانست که

روزی عده ای می آیند و  تمام نورها را خاموش می کنند و تنها شمع وجود شهید

است که نور می دهد به جوینده ی راه



بهار در کنار تو

ماه ها و روزها و لحظه ها و ثانیه ها گذشت. گنجشک ها که مدتی صدای آوازشان

به گوش نمی
رسید، دوباره نغمه ی بهاری سر می دهند. درختان، لباس سبز خود

را آرام آرام بر تن می کنند و شکوفه های سفید، آمدن بهار را به همگان مژده می

دهند.


کاغذهایی در شهر، سالگرد عروجت را یادآور می شوند. همه جای شهر بوی

شهید گرفته

شهید مقدم ، شهید مژدهی.


گاهی همچون غریبه ها به عکس هایت خیره می شوم. بعد از مدتی تامل یادم می

آید که تو به جمع شهیدان پیوسته ای .


هر سال بهار را با تو در کنار شهیدان آغاز می کردم و امسال در حالی دعای تحویل

سال را زمزمه می کنم که یقین دارم تو در کنارم نشسته ای و یا مقلب القلوب را

برایم تفسیر می کنی.


و اکنون به دعای خیرت بیشتر از همیشه محتاجم.

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار


یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

منبع: وبلاگ لبیک یا حسین(ع)


برچسب‌ها: شهید, شهدای راهیان نور, دل نوشته
+نوشته شـــده در شنبه سوم فروردین 1392ساعــت13:26 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
پوستر شهید نریمان مژدهی مناطق جنگی راهیان نور




برای دریافت بر روی پوستر کلیک کنید


برچسب‌ها: شهید, شهدای راهیان نور گیلان, مژدهی
+نوشته شـــده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعــت21:17 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
تصاویر شهید نریمان مژدهی بر دیواره های مزار شهدای رشت



















برچسب‌ها: شهید, شهیدان جبهه فرهنگی, مزار شهدا
+نوشته شـــده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعــت20:27 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
فراخوان آثار


برچسب‌ها: شهید, شهدای راهیان نور, خاطرات شهدا
+نوشته شـــده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعــت19:4 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
برگزاری مراسم زیارت عاشورا در منزل شهید مقدم

کارکنان سازمان بسیج دانشجویی گیلان صبح دیروز در مراسم بازدید از خانواده های شهدا در ماه مبارک رمضان، از خانواده شهید محمد مهدی مقدم دیدار و در منزل این شهید مراسم زیارت عاشورا برگزار کردند.
 
در این مراسم ملک علیپور، مسئول سازمان بسیج دانشجویی گیلان گفت: تک تک دانشجویان به عنوان سربازان ولایت هستند و ما نباید بر اثر مشغله کاری از کنار این دانشجویان مخلص، ولایی ، متعهد و متخصص به راحتی بگذریم که روزی در کنار ما نباشند و ما حسرت دیدار آنها را داشته باشیم.
 
در ادامه پدر شهید مقدم گفت: اگر در بعد از ماه مبارک رمضان در جسم، روح و گفتار و کردار ما تغییری حاصل نشد ما دچار خسران شده ایم، زیرا همانطور که در قرآن آمده در آخرت جز به عمل صالح پاداشی داده نخواهد شد.
 
وی گفت: اگر توانستیم در ماه مبارک رمضان در فرصت های ایجاد شده با نیت خالص به جایی برسیم که خدا از ما راضی باشد سود کرده ایم.
 
در ادامه مادر شهید مقدم که به مدت 13 سال در دانشگاه تربیت معلم به عنوان مسئول فرهنگی و بعد مسئول بسیج دانشجویی بود، گفت: من شهادت محمد مهدی را پاداش 13 سال فعالیت خالصانه برای دانشجویان می دانم، زیرا شرکت دادن دانشجویان در مراسمات مذهبی و معنوی از قبیل راهیان نور و مراسمات ائمه افتخاریست بس بزرگ و در روحیه و شخصیت دانشجویان نیز تاثیر بسزایی دارد.
 
وی غروب زیبای شلمچه را شبیه غروب مدینه توصیف کرد و گفت: غروب زیبای شلمچه، محمد مهدی من را مجذوب خود کرده بود.
 
در ادامه همسر شهید مقدم که در زمان دانشجویی مسئول کانون طرح ولایت دانشگاه آزاد لاهیجان بود، گفت: خدا را شاکرم که این درد را به ما داد تا در ماه مبارک رمضان در بی همسری و درد یتیم داشتن(دختر3 ساله شهید) و بهانه گیری یتیم را به مانند یتیمان حضرت علی (ع) تجربه کنیم.
 
وی گفت: شهادت محمد مهدی نعمت بزرگی است از سوی خدا به ما که انشا لله بتوانیم این نعمت را حفظ کنیم و هجرت خوبی از این دنیا به جهان دیگر داشته باشیم.



برچسب‌ها: شهید, شهدای راهیان نور, زیارت عاشورا
+نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعــت23:31 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
خدا را شاكرم كه همسرم افتخار شهادت را پيدا كرد
خانم زینب جهان نورد همسر شهید محمد مهدی مقدم گفت: امسال اولین سالی بود که بدون همسرم شب‌های با عظمت قدر را پشت سر گذاشتم. وی ادامه داد تفاوت شب های قدر امسال با سال‌های گذشته کمی‌ متفاوت بود، زیرا همسفر زندگی ام حضور فیزیکی نداشت اما من حضور معنوی ایشان را احساس می‌کردم.

وی افزود: خدا را شاکرم از اینکه همسرم افتخار شهادت را پیدا کرد و باعث شد ما هم اهل درد شویم و بچشیم معنای یتیم داری را و بفهمیم بهانه گیری‌های یک کودک را برای پدر.

همسر شهید مقدم بیان کرد: البته هرچقدر از دردهای خود بگویم به پای درد فرزندان علی (ع) نخواهد رسید و اصلاً این دو با هم قابل قیاس نیست اما شاید دیگر همه ی دلخوشی‌های ما همین شبهای قدر و شبهای عاشورا باشد.



وی در ادامه اضافه کرد: انشاءالله بتوانیم قدر این نعمت بزرگ را بدانیم و خدا از ما بپذیرد تا ما هم هجرتی زیبا از این دنیا داشته باشیم .

و در پایان از خداوند متعال برای همه ی جوانها خوشبختی و عاقبت به خیری را خواستارم.



برچسب‌ها: شهید, شهدای راهیان نور, همسر شهید
+نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعــت2:41 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
دکلمه زیبا از سید حسین رضویان در سومین روز شهادت شهید محمد مهدی مقدم و نریمان مژدهی

برای دانلود روی عکس کلیک کنید

+نوشته شـــده در سه شنبه سوم مرداد 1391ساعــت22:43 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
آخرین شب . . .




آخرین شب کاروان بود . . .


با کاروان صیاد . . .

شب میشداغ همراه غربت همیشگی اش . . . ستاره ها در آسمون خدا چشمک می زدن . . .

مهدی . . . یادت هست؟

آخرین شب کاروان صیاد بود که تو از فرط خستگی تو مسجد میشداغ خوابیده بودی . . .

مهدی یادته تو اوج خواب که بودی اومدم بالا سرت؟

از اول سفر اون سنجاق سنه ی خوشگلت چشمم رو گرفت، سنجاق سینه ای طلائی که به زیبایی نوشته شده بود خادمین الشهدا . . . ، اون شب که تو خواب عمیق بودی خواستم نقشم رو عملی کنم و سنجاق رو از سینت بردارم . . .

یادته تا خواستم برش دارم بیدار شدی؟

هر کاری کردم از رو سینت جدا نشد . . . انگار چسبیده بود بهت و با همه عشق بهت افتخار می کرد . . .

یادته بیدار شدی و واسم خندیدی؟ هرگز تو بدترین شرایط خنده از لبات نمی رفت . . . حتی بعد از بیدار شدن از خواب . . . گفتی محمد؟ نمی تونی بکنیش . . . چسبیده به قلبم . . . ؟!!!!

آه . . .

مهدی . . .

یادته شبه آخر حنابندون ما با شهدا حنا گذاشتی تو دستت و تو مسیر اشک می ریختی؟!!!!

یادته . . .

چطور میشه فراموشت کم مرد خدا . . .

میگن شهدا شب جمعه دور آقا حسین طواف می کنن، آخ . . . مهدی طوافت قبول داداش . . . امروز تولد آقات بود . . . همون آقایی که تا می گفتن حسین . . . اشک تو چشات حلقه می زد . . .

همون آقایی که . . .

مهدی از حالم نپرس . . . تعریفی نداره . . .

دیدار به قیامت . . .

از یاد نبرمون . . .


برچسب‌ها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, خادم الشهدا شهید مقدم
+نوشته شـــده در شنبه سوم تیر 1391ساعــت22:46 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
خط تلفن همراه شهید نریمان مژدهی فعال شد


خط تلفن همراه شهید مژدهی که بعد از شهادت ایشان مفقود گردیده بود دوباره راه اندازی شد.بعد از سانحه ای که برای اتومبیل حامل شهید مژدهی و شهید مقدم پیش آمد گوشی تلفن همراه ایشان مفقود گردید!! و با اینکه دوستان حاضر در صحنه حادثه برای یافتن گوشی تلاش کردند اما تلاشهایشان به نتیجه نرسید! و به مدت ۸۱ روز خط ایشان قطع بود، تا اینکه در تاریخ ۱۳۹۱/۰۳/۱۶این خط دوباره راه اندازی گردید.

هم اکنون تلفن همراه شهید نریمان مژدهی روشن می باشد. و دوستان و علاقه مندان به ایشان می توانند دلنوشته های خویش را به شماره ۰۹۱۱۳۳۹۲۸۲۶ (شماره شهید مژدهی) ارسال کنند، در ضمن تا اطلاع ثانوی این خط برای تماس جوابگو نمی باشد.


برچسب‌ها: شهید, شهید نریمان مددی مژدهی, خادم الشهدا شهید نریمان مددی مژدهی
+نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعــت14:52 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
گفتگوی صمیمیانه ای مادر شهید محمد مهدی مقدم با معتکفین؛

مادر شهید مقدم در جمع معتکفین مسجد امام حسین (ع) گفت: هر وقت می رفتم خانه ی پسرم دلم شاد می شد.




مادر شهید محمد مهدی مقدم در جمع معتکفین مسجد امام حسین (ع) اظهار داشت: 30 سال معلم پرورشی بودم قرار بود روز سوم محمد مهدی ،دخترش نازنین رقیه، بعد از شهادت پدر به خانه ما بیاید. نمی خواستم رقیه فضای خانه را غمگین ببیند. تصمیم گرفتم برایش جشن تولد بگیرم. توی یکی از اتاقها براش سفره تولد چیدم . کیک گرفتم. کادوهایی که من و عمه اش برایش از مشهد خریده بودیم رو توی سفره گذاشتم. وقتی نازنین رقیه اومد همه براش دست زدیم و بهش تبریک گفتیم و جشن گرفتیم. همه اهالی خونه  تعجب کرده بودند. اما من می خواستم نازنین رقیه  از شهادت باباش خاطره خوش داشته باشد . در واقع اون جشن، جشن شهادت  بود، شهادتی که حق باباش بود.

خانم مرزکار ادامه داد: وقتی برای آخرین بار صورت محمد مهدی رو دیدم اون
لبخندی رو که تو شلمچه و طلائیه و.. می گن تو صورت شهدا دیده می شد تو صورت محمد مهدی دیدم انگار راضی پرواز کرده بود و مصداق این آیه شده بود. یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه مادر شهید با اشاره به خاطره ی سفر خود با محمد مهدی به کربلا بیان داشت: با بچه های هیات روضات الحسین و محمد مهدی به کربلا رفتیم دست بر قضا وقتی به کربلا رسیدیم ماشین در جلوی گنبد حضرت عباس (ع) نگه داشت نمی دانید که این بچه ها دیگه نمی دونستند چطوری پیاده بشن همه سر به سجده گذاشتند و های های گریه می کردند تمام وسایلشون وسط خیابان پخش بود اما اهمیتی براشون نداشت . دیگه نمی شد اونا رو بلند کرد مخصوصا محمد مهدی رو بزور باباش از روی زمین بلند کردیم . وقتی می خواستیم بریم زیارت ، بچه ها همه می دویدند و من به دنبالشون، نزدیک حرم اباالفضل که رسیدیم احساس کردم امام حسین (ع)  برای همشون دست تکان می ده .

وی افزود: پسرم اهل غیبت و تمسخر نبود اهل کار بود هر جا برنامه شهید بود
محمد مهدی هم اونجا بود. هر وقت محمد مهدی  به اردوی راهیان نور میرفت وقتی بر می گشت تا یه مدت کلی ماجرا برای ما تعریف می کرد اما امسال محمد مهدی تعریف دیگری برای ما داشت . تعریفی زیبا که عملی شده بود.

مادر شهید اذعان داشت: ما خیلی پیش خانواده ی شهدا  می رفتیم همیشه من حرف رو شروع می کردم . حالا خدا گفت دیگه شعار بسه ، خودت دیگه باید عمل کنی .

خانم مرزکار متذکر شد: خدا گفت ببین تو لیاقت شهادت نداری اما یه دونه پسرت
رو شهید می کنم تا مزه شهادت بیاید تو خونه شما ، و از اون به بعد دیگه خونه ما خونه شهید شده بود و من هم لایق شدم تا مادر شهید شوم. مادر شهید مقدم خاطر نشان شد: دو سه ماه مونده به شهادت ، محمد مهدی اخلاقش عوض شده بود خیلی آروم شده بود کم غذا شده بود انگار داشت خودش رو آماده می کرد و ما غافل بودیم. حتی چند روز مانده به سفرش برای خانمش یه دستبند طلا خرید انگار می خواست آخرین یادگاری اش را به او بدهد.

برچسب‌ها: مادر شهید محمد مهدی مقدم, خادم الشهدا شهید محمد مهدی مقدم
+نوشته شـــده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعــت14:34 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
دیشب چه خبر بود؟؟!!!!


دیشب چه خبر بود که در لباس همت و باکری دیدمت؟؟!! چه خبر بود که چفیه به گردن به دیدارم آمدی و بوسه ی آسمان به گونه داشتی؟ دیشب چه خبر بود که با اینکه رخت از جهان بستی اما لبخندهایت هنوز هم ماندگارترین است و هنوز از لبانت رخت بر نبسته؟!!! دیشب چه خبر بود؟ می خندیدی و شاد بودی؟ هنوز خنده هایت در رویاهایم ،در افکارم  قابل تجسم است. . .

نشسته بودی . . . شاید به من خندیدی؟!! . . . شاید هم به سبقتت از ما جاماندگان . . . تو خوبی . . .؟!!! ما هم از خوبی چشمان تو می خندیم . . . اين جا همه چی رو به راه است و همه خوبند.

اما اگر از حال من می پرسی . . . !!! هوا آفتابی ست و گرد و غبار راه تنفس را گرفته ! دست به دامن خدا شده ام تا اندکي باران ببارد ، شايد خاطره ها تازه شوند.

اگر از احوال اين جانب خواسته باشی ملالی نيست جز دوری شما ؛ يعنی همان شادی ، مهربانی ، اميد.
هيچ ملالی نيست مگر خاطرِ خاطره های دور و نزديک. خاطره های ديروز، امروز که نقش گذشته و حال را بر سينه ی زندگی حک می کند. آن گاه که تيشه ی غم نقش خاطره را قطعه قطعه کند، حيات از دنيا رخت می بندد. زوزه ی باد قصه ی فصل را گوش به گوش نقل استمراری خواهد کرد. حيف که فقط گوش می شنود و چشم نمی بيند! کاش چشم و گوش با هم يکی می شدند!!

خدا کند عمری باقی نمانده باشد که بيش از اين مکدر شود ... و رنگ ها رنگ بسايند ...
سخن سفيد به سکوت خاکستری ، اميد صورتی به ياس ياسی ، شادی پاک آبی آسمانی به غم خاکی ِزمينی ، آرامش سبز چمنی به جنجال لجنی و زرد مهربانی به سرخی خشم بگرايد. پايی نمانده تا نرم و نازک به ديدارت آيد، دست عطوفت شکسته تا بر گردنت شاخه ی مهر بياويزد.

افسوس ، هرگز در پساپس افکار طوفانی خود، تورا پیدا نکردیم . . .
اگر احوال اهل و عيال را جويا باشی به تو خواهم گفت ؛ زن " مرديست با يک سر و هزار قلب ". که هر هزار تايش ره توشه ی راهت شده است ، قلب وسيع و جاده ی باريک و پر پيچ و خم. هنوز دخترکی اینجاست از تبار عاشق خدا . . . او هم خوبست. . . میخندد. .

هنوز گرمی داغت را نمی فهمد. . .

کاش شکوفه ها به ريشه وابسته نبودند و شاخه ها به ساقه عادت نکرده بودند.
پس از اين بمان و زندگی کن، باران دوباره پنجره ی خانه ی خاطره را خواهد شست. و بوی نم خاک از گِل تن بر خواهد خواست. می دانم که قناری خانه يمان به رفت و آمدها کاری ندارد و هميشه خواهد خواند. ديگر عرضی نيست مگر صبوری
تو. . .

برچسب‌ها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, خادم الشهدا شهید محمد مهدی مقدم
+نوشته شـــده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعــت15:20 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
تویی که نمی شناختمت...


عقربه های ساعت 5:40 دقیقه صبح سه شنبه 27 اسفند سال 90 را نشان می داد. ناگهان صدای تلفن بیدارم کرد. تلفنی که خبر از واقعه ای دردناک می داد و صدایی که آشنا بود. «مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد رشت» که با صدای بغض آلود خبر از شهادت محمد مهدی مقدم را در سفر راهیان نور داد و از من  می خواست که مقدمات اطلاع به خانواده اش و هماهنگی برای امور دیگر را انجام دهم. مکالمه تمام شد. شوکه شده بودم. نفسم بال نمی آمد. دستانم را گره در موهایم زدم و به سوالی که یک سال قبل از محمد مهدی پرسیده بودم افتادم:

«محمد جان! چرا تو اینقدر به سفر راهیان نور وابسته و علاقه مندی؟! چرا وقتی نزدیک عید می شود سر از پا نمی شناسی؟»

و این محمد مهدی بود که چند بار سرش را به شکل خاصی تکان داد که یعنی بعد می فهمی یا بعدا خواهم گفت! آیا این همان واقعه ای بود که محمد مهدی از خبر داشت و آن را مخفی نگه می داشت. همیشه اعتقاد داشت که باید این سفر را با جوانان خصوصا دانشجویان رفت. پدرش می گفت: «امسال به او اشاره کردم محمد بیا این بار به جنوب نرو  و با هم بریم مشهد».

محمد مهدی با آن شیرینی خاص گفت: «مشهد من جنوب است». شب آخر سفر بود تمام کارهای کاروان را انجام داده بود به قول خودش غذای گرم و توی راهی را به دانشجویان داده بود. ساعت دوازده شب «دو ساعت مانده به پرواز» به اکثر بچه های کاروان پیامی ارسال کرد: «بچه ها حلالم کنید. اگر به شما بدی کردم حقتان بوده! اگر خوبی کردم از دستم در رفت! به هر حال حلالم کنید». قفس دنیا برای محمد مهدی تنگ بود. نمی دانم در سفر کربلای هیئت روضات الحسین علیه السلام با مولایش چه وعده ای کرده بود که هنوز به یکسال نرسیده بال پرواز خو را گسترانید. بیش از هشت سال خدمتگزاری زائران شهدای شلمچه و یک عمر با تقوا زندگی کردند می شود همین که خدا مزد زحماتت را بدهد و تو را برای خود برگزیند.

راستی محمد مهدی جان یادم رفت بهت بگویم یک عمر کنار ما بودی و ما تو را نشناختیم و اکنون برای حال خود گریه می کنیم که ما ماندیم و شما خیل شهدا پیوسته اید و هنوز هم نشناختیمت...


خادم هیئت روضات الحسین (ع)


برچسب‌ها: شهید, دل نوشته, شهید محمد مهدی مقدم, شهید مقدم, خادم الشهدا شهید محمد مهدی مقدم
+نوشته شـــده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعــت0:55 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
محمد مهدی؛ نذرِ خدا


گزارشی از دیدار با پدر و مادر شهید محمد مهدی مقدم


محمد مهدی؛ نذرِ خدا


زمانی که تنها چند ساعت از تحویل سال می گذشت، وارد خانه ای شدیم که مراسم سال نوی متفاوتی نسبت به خانواده های دیگر داشتند. منزل پدری محمد مهدی مقدم، پر از مهمان بود که برای عرض تسلیت آمده بودند.

پدر و مادر محمد مهدی از مهمانان بسیار گرم و خوش اخلاق استقبال می کردند. شاید اگر پارچه های عزا و پیراهن سیاه نبود، کسی فکر نمی کرد، این خانه، عزادار است.

در مدت حضور در منزل پدری محمد مهدی، این کلام مادر محمد مهدی را که در روز تشییع جنازه گفته بود: شهادت محمد مهدی برایم افتخار است، را با تمام وجودم درک کردم.

همسر شهید اما حضور نداشت. چرا که رقیه کوچولو، فرزند شهید محمد مهدی مقدم، بیمار شده بود و برای درمان، رقیه را به بیمارستان برده بود.

مادر محمد مهدی از دوران کودکی  او می گوید که محمد مهدی وقتی به دنیا آمد بر اساس دستور دکتر نیاز به مراقبت های ویژه داشت و من از همان ابتدا او را نذر خدا کردم. نذر کردم تا همیشه در راه خدا خدمت کند. که خدا را شکر، نذرم برآورده شد.

پدر محمد مهدی از دوران نوجوانی فرزندش گفت: در زمان نوجوانی، فردی بسیار دور اندیش و آرام بود. او در قبل از سن بلوغ نمازش ترک نشد و قبل از بلوغ روزه گرفتن را آغاز کرد. با اینکه خانواده در آن سن اصلا در مورد نماز و روزه به او امر و نهی نمی کرد.

مادر محمد مهدی در پاسخ به سوالی درباره خصوصیات اخلاقی و فکری این شهید بزرگوار گفت: در کودکی و نوجوانی بسیار مظلوم بود.


در این سال ها هرگز مرا آزار نداد. همیشه به من و خانواده چشم می گفت. یکبار بسیار گریه کرد و به ما گفت چون شما ناراضی هستید، گره در کارم پیش می آید، اما ما به او گفتیم از تو راضی هستیم. محمد مهدی همیشه سعی می کرد رضایت ما را بدست بیاورد.


 پدر شهید هم درباره خصوصیات اخلاقی محمد مهدی گفت: بسیار صبور بود و تحمل فوق العادی داشت که این اخلاق خوب باعث شد مسیر الهی را طی کند.

دربرنامه های مختلف و سختی های زندگی و فعالیت های فرهنگی همیشه تلاش می کرد سختی ها را به دیگران منتقل نکند. کار را با اخلاص و بدون سر و صدا انجام می داد و تلاش داشت که کار را به نحو احسن انجام دهد. تمام عمر خودش را وقف اسلام و انقلاب کرد

از آقای مقدم که خود از ایثارگران دفاع مقدس است  درباره دغدغه های محمد مهدی پرسیدیم که جواب داد:

محمد مهدی علاقه ای به دنیا نداشت و مشکلات شخصی خود را هرگز بروز نمی داد. بیشترین دغدغه ی محمد مهدی، مشکلات اجتماعی و فرهنگی بود. از روابط ناسالم سیاسی و اداری بسیار ناراحت بود و از زد و بندهای سیاسی خیلی رنج می برد.

مادر شهید محمد مهدی هم در این باره افزود: محمدمهدی علاقه عجیبی به شهدا داشت و ارتباط قلبی محکمی با شهدا داشت. هربار از جنوب می آمد، ازشهدا یادگاری می آورد که بیشترش را به مراکز فرهنگی تحویل داد.

البته چون برخی یادگاری ها را نگه داشته بود، خانه  اش مانند موزه شهدا بود که نشان از ارتباط قوی او با شهداست.

انشاالله تا این وسایل دست نخورده باقی مانده، برخی بیایند و از منزل او فیلم بگیرند.


درهیات بسیار زحمت می کشید و آنچه از دستش برمی آمد انجام می داد که شاید وظیفه اش نبود. از کارهای صوتی و تصویری که تخصص او بود، تا اینکه غذا برساند و غذا توزیع کند. درایام محرم بسیار کم می خوابید تا بتواند کارهای هیات را انجام دهد.در راه کارهای فرهنگی و مذهبی، بسیار از جیب خرج می کرد، اما کسی متوجه نمی شد. چرا که می خواست کار اسلام با شرایط مطلوب انجام شود.

پدر شهید در پایان خطاب به مسولین و جوانان گفت: نباید مسولین و جوانان به دنیا علاقه داشته باشند و خود را از تعلقات دنیوی خارج کنند. همه توجه کنند که دستاورد هایی که بدست آوردیم، چگونه بوده است؟ و با چه سختی هایی به دست آمده است. باید طوری عمل کنیم که شرمنده اسلام و انقلاب نباشیم و اگر به گذشته خود نگاه کردیم، حسرت نخوریم.

مادر شهید مقدم هم از همه خواست که مانند شهدا کار کنند.


گیلان آنلاین


برچسب‌ها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, پدر و مادر شهید محمد مهدی مقدم
+نوشته شـــده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعــت15:46 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
حرف دل...


آقا مقدم چند روز از شهادتت گذشته ما هنوز باور نمی کنیم که تو بین ما نیستی

ولی خوش به حالت که جایی هستی کنار شهدا.


محمد باقری کنارت، چند تا مزار دورتر نقیبی راد، قلی پور، و خیلی از شهدای دیگه.

بعضی شهدایی که بعد از شهادتشون تو تازه به دنیا اومدی...

واقعا خوش به حالت. هر چقدر بگم خوش به حالت بازم کم گفتم. خوش به

سعادتت که به شهدا رسیدی و مثل ما از قافله عقب نموندی.

مراسم سومین روز شهادتت میدونم تویه جمع ما بودی و دیدی چقدر بچه های

دوستدار شهدا اومده بودن. درسته بعضی ها به خاطر منافع خودشون اومدن ولی

بازم اجرشون با شهدا.

بزار یک روز برم قبل تر.

شب قبل از مراسمت با یکی از بچه ها رفتیم خونت.

بابا، مامان خیلی از تو برامون صحبت کردن، مطالبی که با شناختی که ازت داشتیم

خیلی واسمون تازگی داشت و نمی دونستیم.

نازنین رقیه ات مریض بود خدا رو شکر با یه سرم حالش بهتر شد. اگه کنارش بودی

میدونم چقدر ناز نازنین رقیه ات رو می خریدی. از دوستات شنیدم همیشه روی

پس زمینه ای موبایلت عکس نازنین رقیه ات رو می گذاشتی.

مادر بزرگوارت به نقل از همسرت می گفت:

خیلی از گره هایی که باز نمی شد محمد مهدی با شهادتش اون گره ها رو باز

کرد.

وقتی این حرف و زد به خدا دلم آتیش گرفت.

پدر عزیزت خیلی زیبا واسمون تعریف می کرد.

میدونی چی می گفت؟!

می گفت: خیلی اصرار می کردی که این سفر رو بری.

گفتن که یه وعده ی الهی بهت داده بودن که واسه این سفر رفتی و شهید شدی.

وعده ی الهی رو شهدا بهت دادن. پاداش رو از خود شهدا گرفتی.

شنیدم نزدیک شهادتت بود پیشونی مبارکت زخمی داشت. بهت می گفتن برو

مداواش کن می گفتی این خون، خون شهادته.

آقا مقدم این حرفات به قول بچه ها گفتنی ای ول داره...

تو کی بودی که ما لیاقت شناختن تو رو نداشتیم.

داداش نریمان میدونم کنار ما هستی ولی ببین بابای عزیزت تویه این چند روز خیلی

پیر شده.

تو رو خدا هر شب بیا به خوابش بزار دلش آروم بگیر.

هر وقت یادت می افتم میگم خوش به حالت که خدا شهادت رو نصیبت کرد.

عاشق امام رضا (ع) بودی. مزدش رو هم گرفتی.

آقا مقدم، نریمان جان

واسمون دعا کنید.

دعایی مثل دعای محمد مهدی؛


اللهم ارزقنا شهادة في سبیلک


برچسب‌ها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, شهید نریمان مددی, نریمان مددی مژدهی, مهدی مقدم
+نوشته شـــده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعــت4:39 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
عروج به آسمان . . .


شاید کمتری کسی باور کند . . .

اما تو عاشقانه پریدی . . .

پروازت مبارک باد . . .


تصویر زمینه و پوستر محمد مهدی مقدم . . .

تقدیم به عاشقان شهدا . . .

32263378561967410564.jpg

Resolution : Full HD

size: 800 Mb


+نوشته شـــده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعــت4:21 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
صحنه ی آخر از دید محمد مهدی و نریمان . . .


برچسب‌ها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, نریمان مددی مژدهی, خادم الشهدا, مقدم
+نوشته شـــده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعــت2:12 تــوسط محمد مهدی , نریمان |
دل نوشته ای برای محمد مهدی


محمد مهدی . . . آخ داداش کجا رفتی؟ اینکه رسمش نبود، بود؟ یادته می نشستم باهات کلی حرف می زدم و دردای دلمو می گفتم، میخندیدی می گفتی حله داداش، خودتو ناراحت نکن، ما برای خدا کار میکنیم، یادته؟!!!چقدر از بسیجی نماها و تیشه زنان به ریشه ی دین گلایه می کردم، می گفتی تو واسه شهدا کار کن.

میگفتی ما هدفمون فقط خداست باید رفتار و کردارمون علی گونه باشه تا اون بپذیره؟؟!!

وقتی باب دلت باز می شد چیزایی می شد ازت دید که کمتر تو کسایی که خودشون رو بسیجی میدونن می تونستی پیدا کنی . . .

اخلاص تو چشات موج می زد . . . هنوز اشکات یادمه . . . یادمه سال 88 با کاروان صیاد شیرازی راهی شدیم فکر کنم با هم تو طلائیه بودیم، وقتی راوی داشت از کشتار مقتل الشهدا می گفت گر گرفتی و شر شر بارون اشکات بیابون پر از حرارت طلائیه رو آبیاری کرد؟ بذر شهادت پاشیدی اونجا مرد ؟!!!

خوب گل شهادت رو  برداشت کردی داداش ؟؟ . . .

می خواستی بجا سبزه ی عید گل شهادت  به نازنین رقیه بدی ؟ . . .

مهدی؟!! نازنین 3 سالش بود . . .

هنوز . . . بیخیال داداش . . . دلتنگی نکن . . . تو خوبی ما هم از خوبی چشمان تو میخندیم . . .

امروز بالا مزارت بودم خیلی ساکت بود میدونی؟؟؟ هرچی صحبت می کردم باهات سکوت میکردی، هنوزم مثل همیشه میخندی . . . عکست رو مزارت لبخند به همراه داره . . . لبخندی که هرگز ندیدم حتی تو سختیا هم از لبات بره . . .

میدونی؟  وقتی سکوتت رو دیدم به یاد یه شعر از فاضل نظری افتادم:

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست. آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب.

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست. بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است. مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست. باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه مسئله هاست مهدی؟؟ یه سوال کنم جون داداش جوابمو میدی؟ راستشو بگو!! مهدی نفس آخر

بوی سیب نیومد برات؟ تونستی سر بچرخونی؟  آقا رو دیدی لحظه ی جون دادن؟؟

خوب حق داری بخندی . . . حتما آقا دست نوازش رو سرت کشید و نازت کرد مگه نه؟ . . . حتما با عباش رو صورتت کشید و خون از رو چشات پاک کرد . . . ، یادته تا اسم حسین(ع) میومد دریای پر از آرامش چشات متلاطم می شد؟!! دیدی هی اس ام اس میدادی اللهم الرزقنی شهادة فی سبیلک نصیبت شد؟

یادته زیر پیامکایی که میدادی می نوشتی: غلام حضرت مهدی، مقدم؟؟ مبارکت باشه غلامی تو رکاب حسین (ع) وای خدایا چطور باورش کنم که مهدی رفت و ما هنوز تو زمونه گیر کردیم؟

آخ عکس بک گراند گوشیش عکس نازنین رقیش بود، جوری نازنین رقیه می گفت که عشق میکردی . . .

مهدی رفتی؟!! دیدار رفت به قیامت؟؟!! یعنی . . . باید باور کرد که تو نیستی؟ مهدی؟ نازنین رقیه ات رو عروس نکرده رفتی؟!!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای . . .


برچسب‌ها: شهید, شهید محمد مهدی مقدم, خادم الشهدا شهید محمد مهدی مقدم
+نوشته شـــده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعــت14:52 تــوسط محمد مهدی , نریمان |