تبليغاتX
درددل
درد دلهای یک ادم

این وبلاگ به دلیل آپدیت نکردن بسته شده ... یعنی من هکش کردمو بس ...
نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 14:48 | لینک  | 

 

من کیستم، من که بودم، که خواهم بود..

 

 من سکوت شکسته ام..من سایه ای سرد بودم،

 

و با تو آسمان را لمس خواهم کرد.

 

تکاپوی من و کاغذ. تلاشی برای بیان حسی است که تو به من داده ای.

 

کوچک است دستان من برای بیان بزرگی تو. تمام زبان ها،دفترها و بودن ها..

 

برای بیان تو کم رنگ است.

 

هیچ چیز مرا بیان نمی کند و تو را ترسیم..

 

تنها می دانم که خوبم و با تو خوب تر خواهم بود.

 

می دانم که تو را دوست دارم و نخواهم جز تو هر آنچه که هست..

 

آری دیوار تنهایی من در این گذرگاه امروز فرو ریخته.

 

و خزان من به غربت رفته.

 

تو زمستان روح خسته مرا می رانی.

 

آری من امروز دوردست ترین افق ها را می شنوم.

 

و باز هم سکوت..

 

سکوت های طولانی من...

 

چه خواهم گفت..تو میدانی...

 

و باز هم نقش هایی پراکنده بر پرده وجودم که تو این آشفتگی را می فهمی.

 

و این مرا بس است..

چرا كه تو را سايه خويش ميدانم.....

                                                

نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 21:23 | لینک  | 

 

من کیستم، من که بودم، که خواهم بود..

 

 من سکوت شکسته ام..من سایه ای سرد بودم،

 

و با تو آسمان را لمس خواهم کرد.

 

تکاپوی من و کاغذ. تلاشی برای بیان حسی است که تو به من داده ای.

 

کوچک است دستان من برای بیان بزرگی تو. تمام زبان ها،دفترها و بودن ها..

 

برای بیان تو کم رنگ است.

 

هیچ چیز مرا بیان نمی کند و تو را ترسیم..

 

تنها می دانم که خوبم و با تو خوب تر خواهم بود.

 

می دانم که تو را دوست دارم و نخواهم جز تو هر آنچه که هست..

 

آری دیوار تنهایی من در این گذرگاه امروز فرو ریخته.

 

و خزان من به غربت رفته.

 

تو زمستان روح خسته مرا می رانی.

 

آری من امروز دوردست ترین افق ها را می شنوم.

 

و باز هم سکوت..

 

سکوت های طولانی من...

 

چه خواهم گفت..تو میدانی...

 

و باز هم نقش هایی پراکنده بر پرده وجودم که تو این آشفتگی را می فهمی.

 

و این مرا بس است..

چرا كه تو را سايه خويش ميدانم.....

                                                

نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 21:23 | لینک  | 

 

من کیستم، من که بودم، که خواهم بود..

 

 من سکوت شکسته ام..من سایه ای سرد بودم،

 

و با تو آسمان را لمس خواهم کرد.

 

تکاپوی من و کاغذ. تلاشی برای بیان حسی است که تو به من داده ای.

 

کوچک است دستان من برای بیان بزرگی تو. تمام زبان ها، دفترها و بودن ها..

 

برای بیان تو کم رنگ است.

 

هیچ چیز مرا بیان نمی کند و تو را ترسیم..

 

تنها می دانم که خوبم و با تو خوب تر خواهم بود.

 

می دانم که تو را دوست دارم و نخواهم جز تو هر آنچه که هست..

 

آری دیوار تنهایی من در این گذرگاه امروز فرو ریخته.

 

و خزان من به غربت رفته.

 

تو زمستان روح خسته مرا می رانی.

 

آری من امروز دوردست ترین افق ها را می شنوم.

 

و باز هم سکوت..

 

سکوت های طولانی من...

 

چه خواهم گفت..تو میدانی...

 

و باز هم نقش هایی پراکنده بر پرده وجودم که تو این آشفتگی را می فهمی.

 

و این مرا بس است..

چرا كه تو را سايه خويش ميدانم.....

                                                

نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 21:22 | لینک  | 

 

من کیستم، من که بودم، که خواهم بود..

 

 من سکوت شکسته ام..من سایه ای سرد بودم،

 

و با تو آسمان را لمس خواهم کرد.

 

تکاپوی من و کاغذ. تلاشی برای بیان حسی است که تو به من داده ای.

 

کوچک است دستان من برای بیان بزرگی تو. تمام زبان ها،دفترها و بودن ها..

 

برای بیان تو کم رنگ است.

 

هیچ چیز مرا بیان نمی کند و تو را ترسیم..

 

تنها می دانم که خوبم و با تو خوب تر خواهم بود.

 

می دانم که تو را دوست دارم و نخواهم جز تو هر آنچه که هست..

 

آری دیوار تنهایی من در این گذرگاه امروز فرو ریخته.

 

و خزان من به غربت رفته.

 

تو زمستان روح خسته مرا می رانی.

 

آری من امروز دوردست ترین افق ها را می شنوم.

 

و باز هم سکوت..

 

سکوت های طولانی من...

 

چه خواهم گفت..تو میدانی...

 

و باز هم نقش هایی پراکنده بر پرده وجودم که تو این آشفتگی را می فهمی.

 

و این مرا بس است..

چرا كه تو را سايه خويش ميدانم.....

                                                

نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 21:20 | لینک  | 

 

من کیستم، من که بودم، که خواهم بود..

 

 من سکوت شکسته ام..من سایه ای سرد بودم،

 

و با تو آسمان را لمس خواهم کرد.

 

تکاپوی من و کاغذ. تلاشی برای بیان حسی است که تو به من داده ای.

 

کوچک است دستان من برای بیان بزرگی تو. تمام زبان ها،دفترها و بودن ها..

 

برای بیان تو کم رنگ است.

 

هیچ چیز مرا بیان نمی کند و تو را ترسیم..

 

تنها می دانم که خوبم و با تو خوب تر خواهم بود.

 

می دانم که تو را دوست دارم و نخواهم جز تو هر آنچه که هست..

 

آری دیوار تنهایی من در این گذرگاه امروز فرو ریخته.

 

و خزان من به غربت رفته.

 

تو زمستان روح خسته مرا می رانی.

 

آری من امروز دوردست ترین افق ها را می شنوم.

 

و باز هم سکوت..

 

سکوت های طولانی من...

 

چه خواهم گفت..تو میدانی...

 

و باز هم نقش هایی پراکنده بر پرده وجودم که تو این آشفتگی را می فهمی.

 

و این مرا بس است..

چرا كه تو را سايه خويش ميدانم.....

                                                

نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 21:17 | لینک  | 

به نام ایزد منان

 

هرگز ز دل سوخته آهی نکشید

آهی که کند شکوه ز ماهی نکشید

بی پشت و پناهیم و بدین خوش

که حریفان دیدند که خود را به پناهی نکشیدیم

********************

تا به جفایت خوشم ترک جفا کرده ای

این روش تازه را تازه بنا کرده ای

من ز لبت صد هزار بوسه طلب داشتم

هر چه به من داده ای وام ادا کرده ای

دوش ز دست رقیب ساغر می خورده ای

من به خطا رفته ام یا تو خطا کرده ای

خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی

دیوانگان سلسله ات رها کنی

کار جنون ما به تماشا رسیده است

یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

خود عهد کرده ای که نشانی به خون مرا

من جهد می کنم که به عهدت وفا کنی

*****************

 

این شعرها که براتون می نویسم از دفتر خاطرات شیرین است

*********************

من که در هاون اندو

به نام ایزد منان

 

هرگز ز دل سوخته آهی نکشید

آهی که کند شکوه ز ماهی نکشید

بی پشت و پناهیم و بدین خوش

که حریفان دیدند که خود را به پناهی نکشیدیم

********************

تا به جفایت خوشم ترک جفا کرده ای

این روش تازه را تازه بنا کرده ای

من ز لبت صد هزار بوسه طلب داشتم

هر چه به من داده ای وام ادا کرده ای

دوش ز دست رقیب ساغر می خورده ای

من به خطا رفته ام یا تو خطا کرده ای

خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی

دیوانگان سلسله ات رها کنی

کار جنون ما به تماشا رسیده است

یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

خود عهد کرده ای که نشانی به خون مرا

من جهد می کنم که به عهدت وفا کنی

*****************

 

این شعرها که براتون می نویسم از دفتر خاطرات شیرین است

*********************

من که در هاون اندوه و بلا سوده شدم

روی قبرم بنویسید که آسوده شدم

 

***************

نوشین

ه و بلا سوده شدم

روی قبرم بنویسید که آسوده شدم

 

***************

به نام ایزد منان

 

هرگز ز دل سوخته آهی نکشید

آهی که کند شکوه ز ماهی نکشید

بی پشت و پناهیم و بدین خوش

که حریفان دیدند که خود را به پناهی نکشیدیم

********************

تا به جفایت خوشم ترک جفا کرده ای

این روش تازه را تازه بنا کرده ای

من ز لبت صد هزار بوسه طلب داشتم

هر چه به من داده ای وام ادا کرده ای

دوش ز دست رقیب ساغر می خورده ای

من به خطا رفته ام یا تو خطا کرده ای

خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی

دیوانگان سلسله ات رها کنی

کار جنون ما به تماشا رسیده است

یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

خود عهد کرده ای که نشانی به خون مرا

من جهد می کنم که به عهدت وفا کنی

*****************

 

این شعرها که براتون می نویسم از دفتر خاطرات شیرین است

*********************

من که در هاون اندوه و بلا سوده شدم

روی قبرم بنویسید که آسوده شدم

 

***************

نوشین

نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 21:14 | لینک  | 

 

رفت تا او زنده بماند

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.

مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم , من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذلری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا بدای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آیدو بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 11:9 | لینک  | 

كاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گياهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

بسراپای تو لب می سودم

 

 كاش چون نای شبان می خواندم

بنوای دل ديوانه تو

خفته بر هودج مواج نسيم

می گذشتم ز در خانه تو

كاش چون ياد دل انگيز زنی

می خزيدم به دلت پر تشويش

ناگهان چشم ترا می ديدم

خيره بر جلوه زيبائی خويش

 

 كاش در بستر تنهائی تو

پيكرم شمع گنه می افروخت

ريشه زهد تو و حسرت من

زين گنه كاری شيرين می سوخت

 

كاش از شاخه سرسبز حيات

گل اندوه مرا می چيدی

كاش در شعر من ای مايه عمر

شعله راز مرا می ديدی

 

نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 11:4 | لینک  | 

من و تو مثل دو تا خط مي مونيم كه توي دفتر مشق اسير شديم نرسيديم به هم و آخرش هم تو همين دفتر كهنه پير شديم عزيز دل تو را با خويشتن يك دل نمي بينم به جز خون دل از اين عشق بي حاصل نمي بينم هزاران جهد كردم تا به راهت اورم ليكن چون تو را در همرهي مايل نمي بينم عطرها در راهند، دوستت دارمها آه چه كوتاهند دوستت خواهم داشت بيشتر از باران، گرمتر از لبخند، دااااغ چون تابستان دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد نابتر، روشن تر ،بارور خواهم شد دوستم داشته باش برگ را باور كن، آفتابي تر شو باغ را از بر كن دوستم داشته باش عطرها در راهند دوستت دارمها آه چه كوتاهن
نوشته شده توسط مهدی مقدم در ساعت 21:36 | لینک  |